سباحیلغتنامه دهخداسباحی . [ س َب ْ با ] (حامص ) شناگری : هیچ دانی آشنا کردن بگوی گفت نی از من تو سباحی مجوی . (مثنوی ).میروم بر وی چنانکه خس رودنی بسباحی چنانکه کس رود.(مثنوی ).
صباحیلغتنامه دهخداصباحی . [ ص َب ْ با ] (اِخ ) احمدبن حسین بن هارون صباحی مکنی به ابوبکر. وی از قبیله ٔ صباح است از بنی سهم . (الانساب سمعانی ص 349 ورق الف ).
صباحیلغتنامه دهخداصباحی . [ ص َب ْ با ] (اِخ ) سمعانی گوید: گمان دارم بطنی از سهم اند. رجوع به صباح شود.
صباحیلغتنامه دهخداصباحی . [ ص َب ْ با ] (اِخ ) نام تیره ای است از شعبه ٔ شیبانی از ایلات عرب در خمسه ٔ فارس . (جغرافیای سیاسی مسعود کیهان ص 87).
صباحیلغتنامه دهخداصباحی . [ ص ُ ] (اِخ ) محمدبن سلیمان بن محمدصباحی معلم . مکنی به ابوعمرو. او از عیسی بن شعیب قسملی و عاصم بن سلیمان کوفی و از وی قاسم بن نصر محرومی (مخزومی ؟) و
آشنالغتنامه دهخداآشنا. [ ش ْ / ش ِ ] (اِ) آشناه . شنا. شناو. شناه . شناوری . سباحت . آب بازی : آشنا ورزمی ز اشک دو چشم اگرم چشم آشنا باشد. مسعودسعد.هر وهم که هست کی توانددر بحر
ساحیةلغتنامه دهخداساحیة. [ ی َ ] (ع ص ، اِ) باران سخت که پوست از روی زمین ببرد. (مهذب الاسماء). باران سخت که زمین را رندد. || سیل که همه ٔ زمین رابکاود و همه چیز را برد. (منتهی ا