سبابلغتنامه دهخداسباب . [ س َب ْ با ] (ع ص ) بسیار دشنام دهنده . (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء).- سَبّاب ُ العَراقیب ؛ شمشیر.(اقرب الموارد).
صبابلغتنامه دهخداصباب . [ ص َب ْ با ] (ع ص ) صیغه ٔ مبالغه ازصب السماء صباً. (معجم البلدان ). رجوع به صب شود.
صبابلغتنامه دهخداصباب .[ ص َب ْ با ] (اِخ ) چاهی است در دیار بنی کلاب که در آنجا خرما بسیار بود. (معجم البلدان ) (منتهی الارب ).
سبابجةلغتنامه دهخداسبابجة. [ س َ ب ِ ج َ ] (اِخ ) قومی از سند که در بصره زندانبانی کردندی . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). سبابیج . (ناظم الاطباء).
سبابةلغتنامه دهخداسبابة. [ س َب ْ با ب َ ] (ع اِ) انگشت شهادت . (دهار) (مهذب الاسماء). انگشت دشنام . (زمخشری ). انگشتی که پهلوی ابهامست چه هنگام سب بدان اشارت کنند. (اقرب الموارد
سبابجةلغتنامه دهخداسبابجة. [ س َ ب ِ ج َ ] (اِخ ) قومی از سند که در بصره زندانبانی کردندی . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). سبابیج . (ناظم الاطباء).
سبابةلغتنامه دهخداسبابة. [ س َب ْ با ب َ ] (ع اِ) انگشت شهادت . (دهار) (مهذب الاسماء). انگشت دشنام . (زمخشری ). انگشتی که پهلوی ابهامست چه هنگام سب بدان اشارت کنند. (اقرب الموارد