ساکن کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. سکنادادن، مسکن دادن ۲. تختقاپو کردن ۳. مستقر کردن ۴. آرام کردن، فرو نشاندن، تسکین دادن
ساکن کردنلغتنامه دهخداساکن کردن . [ ک ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سکونت دادن . || تسکین دادن . فرونشاندن . || آرامش خاطر بخشیدن . مطمئن کردن : هر که ترسد، مر ورا ایمن کنندمرد دل ترسنده را
ساکنفرهنگ مترادف و متضاد۱. اهل، باشنده، سکنه، ماندگار، متوطن، مستقر، مقیم ۲. آرام، آرمیده، بیجنبش، بیحرکت، راکد ۳. غیرمتحرک ۴. ثابت ۵. مجزوم
ساکندیکشنری فارسی به انگلیسیdenizen, dweller, passive, immobile, immovable, inactive, resident, still, motionless, occupant, occupier, placid, quiescent, quiet, settler, static, tranquil
کترم کردنلغتنامه دهخداکترم کردن . [ ک ُ ت ُ رُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بند کردن . ساکن کردن . در جایی وادار به ماندن کردن . (لغات عامیانه ٔ جمال زاده ) : به هر زبانی بود این بچه را سه رو
اسکانفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. ساکن کردن؛ سکونت دادن.۲. (ادبی) ساکن و بیحرکت خواندن حرفی؛ ساکن کردن.
ساکنلغتنامه دهخداساکن .[ ک ِ ] (ع ص ) باسکون . بیحرکت . ایستاده . متوقف . ضد متحرک : بر جای ساکن می بود. (کلیله و دمنه ). || آب ایستاده . (مهذب الاسماء). آب آرام . رجوع به ساکن
یله کردنلغتنامه دهخدایله کردن . [ ی َ ل َ / ل ِک َ دَ ] (مص مرکب ) رها کردن و گذاشتن و سر دادن . (ناظم الاطباء). رها کردن . (فرهنگ جهانگیری ). ول کردن . اطلاق . (از یادداشت مؤلف ).