ساویلغتنامه دهخداساوی . (اِخ ) ابوالفرج ... از کتاب مشهور صاحب بن عباد است که بحسن خط معروف و از بلاغت حظی وافر داشت . صاحب گوید: خط ابی الفرج یبهر الطرف و یفوت الوصف و یجمع صحة
ساویلغتنامه دهخداساوی . (ص نسبی ) منسوب است بساوه که شهری است بین ری و همدان . (الانساب سمعانی ) : و گفته اند ساوی باشد که شیعی نباشد و آبی الا خود شیعی نباشد. (کتاب النقض ص 219
ساویدنلغتنامه دهخداساویدن . [ دَ ] (مص ) سودن . (اوبهی ). سائیدن و سوهان کردن . || زدودن و صیقل کردن و جلا دادن . || اره کردن . || خرد کردن . || نرم کردن . || فرسودن . || اندودن .
ساویزلغتنامه دهخداساویز. (ص ) شخص خوش خلق . نیک خو. (برهان ) (جهانگیری ) (آنندراج ) : دلربا شوخ باید و خونریزنزد عاشق نه مشفق و ساویز.علی فرقدی .
ساویدنلغتنامه دهخداساویدن . [ دَ ] (مص ) سودن . (اوبهی ). سائیدن و سوهان کردن . || زدودن و صیقل کردن و جلا دادن . || اره کردن . || خرد کردن . || نرم کردن . || فرسودن . || اندودن .
ساویزلغتنامه دهخداساویز. (ص ) شخص خوش خلق . نیک خو. (برهان ) (جهانگیری ) (آنندراج ) : دلربا شوخ باید و خونریزنزد عاشق نه مشفق و ساویز.علی فرقدی .
ساویسلغتنامه دهخداساویس . (ص ، اِ) چیز گرانمایه . || پنبه ٔ محلوج . || جامه ٔ پنبه آگنده را گویند که در روز جنگ پوشند. (برهان ) (آنندراج ). پنبه آگنده که هنگام جنگ سلاح سازندش .
ساوینلغتنامه دهخداساوین . (اِ) سبدی که در آن پنبه گذارند از برای ریسیدن . (شرفنامه ٔ منیری ) (آنندراج ). سبدی باشد که پنبه مهیا کرده بجهت رشتن در آن گذارند. (برهان ). سبد سرتنگ ک