سامرلغتنامه دهخداسامر. [ م ِ ] (اِخ ) حاکم نشین ایالت پادوکاله بخش بولونی دارای 2500 تن جمعیت است . و 2050 گز از سطح دریا ارتفاع دارد.
سامرلغتنامه دهخداسامر. [ م ِ ] (اِخ ) سامریه . شهر مشهور در فلسطین وسطی و آن همان سبطیه است که بمسافت سی میلی شمال اورشلیم و شش میلی شمال غربی شکیم واقع است . (قاموس کتاب مقدس ص
سامرلغتنامه دهخداسامر. [ م ِ ] (اِخ ) شخصی که در زمان موسی علیه السلام گوساله ٔ سخن گوی بعلم سحر ساخته بود. (برهان ) (آنندراج ). رجوع به سامری شود.
سامرلغتنامه دهخداسامر.[ م ِ ] (ع ص ) افسانه گوینده . افسانه گویندگان . اسم جمع است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نقال . ج ، سُمّار.
ثامرلغتنامه دهخداثامر. [ م ِ ] (اِخ ) نامی از نامهای مردان عرب از جمله پدر عبداﷲ رئیس ترسایان معاصر ذونواس صاحب الاخدود. (مجمل التواریخ و القصص ص 169).
ثامرلغتنامه دهخداثامر. [ م ِ ] (ع ص ، اِ) نعت فاعلی از ثَمر. || غله ای است که آنرا لوبیا خوانند. آبی که آنرا در آن پخته باشند حیض و بول را براند. (برهان ). لوبیا. دجر. || درختی
سَامِراًفرهنگ واژگان قرآنجماعتي که در شب در بيابان پياده شوند و به گفتگو بپردازند (اين کلمه با وجود مفرد بودن معناي جمع مي دهد)
سَّامِرِيُّفرهنگ واژگان قرآنمردي از بني اسرائيل که در زماني که حضرت موسي به کوه طور براي مناجات با خداي تعالي و دريافت الواح تورات رفته بود ، گوسالبه اي از طلا ساخت و مردم را به پرستش آن د
سامریلغتنامه دهخداسامری . [ م ِ ] (اِخ ) نام پادشاه کالیکوت ها است . (حبیب السیر چ تهران ج 4 ص 625).
سامریلغتنامه دهخداسامری . [ م ِ ] (اِخ ) نام پادشاه کالیکوت ها است . (حبیب السیر چ تهران ج 4 ص 625).
سامرالغتنامه دهخداسامرا. [ م َرْ را ] (اِخ ) سامراء. سامره . سرمن رأی . نام شهری است بناکرده ٔ معتصم کذا فی القنیه . (آنندراج ) : خلافته علی الشرط ببغداد و سامرا فی صفر. (طبری ا