سامحلغتنامه دهخداسامح . [ م ِ ] (ع ص ) بخشنده . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). سخی . (ناظم الاطباء) : گه حزم ثابت گه عزم جاعل گه بزم سامح گه رزم غالب . حسن متکلم .|| متواضع. ||
سامهلغتنامه دهخداسامه . [ م َ / م ِ ] (اِ) عهد و پیمان و سوگند. (برهان ) (شرفنامه ). پیوند و سوگند. (آنندراج ) : کسی که سامه ٔ جبّار آسمان شکندچگونه باشد در روز محشرش سامان . کس
سامهلغتنامه دهخداسامه .[ م ِه ْ ] (ع ص ) اسب رونده به روشی که مانده نشود. ج ، سُمَّه ْ. || متحیر و مدهوش . (آنندراج ).
حاجبلغتنامه دهخداحاجب . [ ج ِ ] (اِخ ) ابن زرارةبن عدس بن زید بن عبداﷲبن دارم الدارمی التمیمی . یکی از بزرگان و از پانزده تن حکام عرب است بجاهلیت . او رئیس قبیله ٔ تمیم بود، در