سالالغتنامه دهخداسالا. (اِخ ) یکی ازدهات کوهسار استرآباد. رجوع به ترجمه ٔ مازندران و استرآباد رابینو ص 172 و بخش انگلیسی آن ص 129 شود.
سالارفرهنگ مترادف و متضاد۱. باشلیق، سپهسالار، سردار، فرمانده ۲. پیر، ریشسفید، کهنسال، مسن ۳. رئیس، سرور، شاه ۴. بزرگ، مهتر ۵. رهبر ۶. ممتاز، برجسته، عالی