صافیلغتنامه دهخداصافی . (اِ) ظرفی که بدان مایعی را تصفیه کنند. پارچه ای که با آن تفاله ٔچیزها گیرند. آلت تصفیه . مصفاة. پالونه . راووق . مِبزل . صافی که در داروسازی جالینوسی از
صافیلغتنامه دهخداصافی . (اِخ ) (مولانا...) وی از شیخ زادگان کوه صاف است و در نظم تتبع خواجه علیه الرحمة میکرد. این مطلع از اوست :ساقیا سرخوشم و باده ٔ صافم داری گر کنم سرخوشی آن
صافیلغتنامه دهخداصافی . (اِخ ) (میر...) شاعری است . و صاحب صبح گلشن گوید: میر صافی به می سخنوری مست بود. از وطن به خراسان رسید و در آنجا اقامت گزید و در فترت ازبکان ندای ارجعی ش
سافیاءلغتنامه دهخداسافیاء. (ع اِ) گرد بسیار خاک . (مهذب الاسماء). گرد و غبار. (شرح قاموس ). غبار. (قطر المحیط). غبار باد برده . باد غبار برداشته . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بادی
سافیسکلغتنامه دهخداسافیسک . [ س َ ] (اِ) دستنبویه که به عربی شمامه اش نامند. (شعوری ). || خربزه ٔ کوچک . || بوی خوش و عطر. (استینگاس ) (ناظم الاطباء).
سافینلغتنامه دهخداسافین . (ع اِ) رگی است در باطن پشت بدرازا و متصل است بدان رگ دل . (شرح قاموس ) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (قطر المحیط). و آن را اکحل نامند.
سافیةلغتنامه دهخداسافیة. [ ی َ ] (ع ص ، اِ) تأنیث سافی . باد که گرد آورد.ج ، سوافی . (مهذب الاسماء). و ج ، سافیات : اصاروا الجوّ قبرک و استنابواعن الاکفان ثوب السافیات .؟ (تاریخ
سافیاءلغتنامه دهخداسافیاء. (ع اِ) گرد بسیار خاک . (مهذب الاسماء). گرد و غبار. (شرح قاموس ). غبار. (قطر المحیط). غبار باد برده . باد غبار برداشته . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بادی
سافیسکلغتنامه دهخداسافیسک . [ س َ ] (اِ) دستنبویه که به عربی شمامه اش نامند. (شعوری ). || خربزه ٔ کوچک . || بوی خوش و عطر. (استینگاس ) (ناظم الاطباء).