سافرلغتنامه دهخداسافر. [ ف ِ] (ع ص ، اِ) مسافر. (شرح قاموس ). مسافر و فعل آن نیامده است . و بعضی گویند: سفر سفوراً. (از منتهی الارب ) (قطر المحیط). ج ، اَسفار، سَفر. سَفَرَة، سُ
سافرفرهنگ انتشارات معین(فِ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - سفرکننده . ج . سفره ، سفار. 2 - رسول ، سفیر. 3 - کاتب . ج . سفره . 4 - زن گشاده روی . ج . سوافر. 5 - اسب کم گوشت . 6 - فرشته ای که اعم
سافردیکشنری عربی به فارسیتبديل کردن , مسافرت کردن با بليط تخفيف دار , هر روزاز حومه بشهر وبالعکس سفرکردن
صافرلغتنامه دهخداصافر. [ ف ِ ] (ع ص ، اِ) نعت فاعلی از صفیر. بانگ کننده . || دزد. (منتهی الارب ). || مرغی است بددل و منه المثل : اجبن من صافر. (منتهی الارب ). ابوالملیح است که ق
صعفرلغتنامه دهخداصعفر. [ ص ُ ف َ ] (ع اِ) بیض السمک . (بحر الجواهر). تخم ماهی اُشبل . ظاهراً صعقر است . رجوع به صعقر شود.
سافریلغتنامه دهخداسافری . [ ف ِ ری ی ] (اِخ )ایوب بن اسحاق بن سافری بغدادی مکنی به ابوسلیمان نزیل رمله . از محدثان است . رجوع به انساب سمعانی شود.
سافریهلغتنامه دهخداسافریه .[ ف ِ ری ْ ی َ ] (اِخ ) قریه ای است در جانب رمله . و هانی بن کلثوم بن عبداﷲ در روزگار ولایت عمربن عبدالعزیز در آن درگذشت . (معجم البلدان ). رجوع به سافر
سافرات الوجوهلغتنامه دهخداسافرات الوجوه . [ ف ِ تُل ْ وُ ] (ع ص مرکب ) زنان گشاده روی : عورات سافرات الوجوه و رجال را حافیات الارجل از خانه ها بیرون می آورد. (جهانگشای جوینی ).
سافرتهلغتنامه دهخداسافرته . [ ف َ ت ِ ] (اِ) مسافران . (شمس اللغات ). رونده ٔ راه دور. بیابان نورد. رونده از شهری بشهری . مسافر. (فرهنگ خطی کتابخانه ٔ لغت نامه ) .
سافردزلغتنامه دهخداسافردز. [ ف َ دِ ] (اِخ ) قریه ای است بر کنار جیحون نزدیک آمل براه خوارزم . (انساب سمعانی : السافر دزی ) (معجم البلدان ). یکی از بلاد خوارزم و جرجانیه است . (نز
سافردزلغتنامه دهخداسافردز. [ ف َ دِ ] (اِخ ) قریه ای است بر کنار جیحون نزدیک آمل براه خوارزم . (انساب سمعانی : السافر دزی ) (معجم البلدان ). یکی از بلاد خوارزم و جرجانیه است . (نز
سافرةلغتنامه دهخداسافرة. [ف ِ رَ ] (ع ص ، اِ) مؤنث سافر. رجوع به سافر شود. || صاحبان سفرند که ضد حضر است . (شرح قاموس ). قوم سافرة؛ ای ذو سفر لضد الحضر. (قطر المحیط).