ساعدفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (زیستشناسی) دست انسان از مچ تا آرنج؛ ساق دست.۲. (موسیقی) دستۀ برخی سازها، مانند عود، طنبور، سهتار، و امثال آن.
صاعدلغتنامه دهخداصاعد. [ ع ِ ] (اِخ ) ابن ربیعةبن ابی غانم . صاحب روضات از وی به ثقه ٔ فقیه تعبیر کند و گوید شرح حال وی را شیخ فرج اﷲ حویزی در کتاب خویش آورده است ، او شاگرد شیخ
صاعدلغتنامه دهخداصاعد. [ ع ِ ] (اِخ ) ابن سهل بن بشربن احمدبن سعید، مکنی به ابی روح . وی محدث و از اسفرایین است ، از خطیب بغدادی و کتانی و ابن ابی الحدید (صاحب شرح نهج ) و جزآنا
صاعدلغتنامه دهخداصاعد. [ ع ِ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمان بن صاعدبن عبدالسلام تمیمی ، مکنی به ابی القاسم . و او را بصری نحاس گویند و معروف به ابن براد است . وی محدث بود، و از جماعتی
ساعد سلطانواژهنامه آزادروی ساعد پوششی می کشند که باز ها روی آن می نشینند. برای این است که پنجه های باز به دست و لباس آسیبی نرساند.
ساعدآبادلغتنامه دهخداساعدآباد. [ ع ِ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان گاورود بخ-ش کامیاران شهرستان سنندج ، واقع در 34هزارگزی شمال خاوری کامیاران و 2هزارگزی سیانار، دارای 45 تن سکنه ،
shuntingدیکشنری انگلیسی به فارسیشوتینگ، منحرف کردن، تغییر جهت دادن، از میان بردن، کنار گذاشتن، ترن را بخط دیگری انداختن
shuntedدیکشنری انگلیسی به فارسیشوت کرد، منحرف کردن، تغییر جهت دادن، از میان بردن، کنار گذاشتن، ترن را بخط دیگری انداختن