سارحلغتنامه دهخداسارح . [ رِ ] (ع ص ، اِ) ستور چرنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ماشیة. (اقرب الموارد) (قطر المحیط) (المنجد). سارحة نظیر آن است . (المنجد) (منتهی الارب ) (آنندر
سارهلغتنامه دهخداساره . [ رَ / رِ ] (اِ) نوعی ازفوطه و میزر (مئزر) باشد که از ملک هندوستان آورند،و آن را در آن ملک بیشتر زنان لباس سازند، و ساری خوانند. (جهانگیری ). نوعی از فوط
سعرهلغتنامه دهخداسعره . [ س َ رَ ] (ع مص ) گردیدن تمام روز در حاجت خود. || (اِ) اول کاری . || سرعت هرکار و حدّت و تیزی آن . (آنندراج ) (منتهی الارب ). اول امر و حدّت آن یقال : ف
سعرهلغتنامه دهخداسعره . [ س ُ رَ ] (ع اِمص )رنگی که بسیاهی زند. (آنندراج ) (منتهی الارب ). || دَلِگی . پرخوری . شکم خوارگی . (دزی ج 1ص 655).
سارحةلغتنامه دهخداسارحة. [ رِ ح َ ] (ع ص ، اِ) ستور چرنده . سارح . ماشیة. رجوع به سارح شود. گویند: ما له سارحة و لارائحة. یعنی نیست او را چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب ا
تمنه سارحلغتنامه دهخداتمنه سارح . [ ] (اِخ ) (قسمتی از بسیاری ) و تمنه حارس یعنی ؛ قسمتی از آفتاب . و آن شهری بود که بر کوه افرائیم واقع و به یوشعبن نون داده شده و او آن را بنا کرده
سارحةلغتنامه دهخداسارحة. [ رِ ح َ ] (ع ص ، اِ) ستور چرنده . سارح . ماشیة. رجوع به سارح شود. گویند: ما له سارحة و لارائحة. یعنی نیست او را چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب ا
تمنه سارحلغتنامه دهخداتمنه سارح . [ ] (اِخ ) (قسمتی از بسیاری ) و تمنه حارس یعنی ؛ قسمتی از آفتاب . و آن شهری بود که بر کوه افرائیم واقع و به یوشعبن نون داده شده و او آن را بنا کرده
جاعشلغتنامه دهخداجاعش . (اِ) (به عبری زلزله ).(سفر داوران 2:9). || (اِخ ) محل مرتفعی است از آن افرائیمیان که در حوالی تمنه سارح جائی که یوشع را بخاک سپردند میباشد. (صحیفه ٔ یوشع
سارجلغتنامه دهخداسارج . [ رَ ] (اِ) جانوری است خوش آواز، و آن را سار نیز خوانند. (جهانگیری ). سارجه . سارک . ساری .همان سار یعنی مرغ خردتر از فاخته که آواز خوش داردو بعضی او را
حارثلغتنامه دهخداحارث . [ رِ ] (اِخ )ابن عبداﷲبن وهب الأزدی النمری الدوسی . او محدثی نزیل فلسطین و بقولی صحابی است . ابن منده گوید که بخاری او را صحابی گفته است و باسنادی ضعیف