سارلغتنامه دهخداسار. (اِ) سر. (برهان ) (جهانگیری ) (شعوری ) (انجمن آرا) (آنندراج ). که به عربی رأس گویند. (برهان ). به این معنی در ترکیبات زیر آمده است : آسیمه سار، سرآسیمه .
سارلغتنامه دهخداسار. (اِخ ) دهی است از دهستان رود قات بخش مرکزی شهرستان مرند، واقع در 48 هزارگزی خاور مرند و 15 هزارگزی راه شوسه ٔ اهر به تبریز. جلگه ای و سردسیر، و آب آن از رو
سارلغتنامه دهخداسار. (اِ) پرنده ای است سیاه و خوش آواز که خالهای سفید ریزه دارد. و مرغ ملخ خوار نوعی از آن است . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). جانوری است پرنده و سیاه رنگ که
ثارلغتنامه دهخداثار. (ع مص ، اِ) کینه . || کینه کشیدن . || انتقام . خونخواهی . طلب کردن خون : جز انتصار و طلب ثار روی ندید و جز حرکةالمذبوح چاره ندانست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی 2
سعرلغتنامه دهخداسعر. [ س َ ] (ع مص ) افروختن آتش . (المصادر زوزنی ). || گرم کردن جنگ . (آنندراج ). جنگ انگیختن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). || برانگیختن . (آنندراج
سارَ باتّجاهِ (نَحوَ)دیکشنری عربی به فارسیبه سمت…حرکت کرد (پيش رفت) , به سوي…رفت , به جانب…رفت (حرکت کرد) , متوجه…شد
سار اونیونلغتنامه دهخداسار اونیون . [ ی ُ ] (اِخ ) قصبه ای است در فرانسه با 2450 تن سکنه و کرسی کانتن رن سفلی است .
گووچَرگویش بختیاریسار (تحتاللفظى به معنى گاوچران است، زیرا سار در مرغزار اغلب همراه گاوان حرکت مىکند تا کرمهاى بیرون آمده از زیر گل و لاى را شکار کند). نیز gâ čârnak