ساجلغتنامه دهخداساج . (اِ) درختی باشد بسیار بزرگ و بیشتر در هندوستان روید، طبیعت آن سرد و خشک است . (برهان ) (رشیدی ) (غیاث اللغات ).معرب درخت ساگ است ، و بهندی آنرا ساکهو نامن
ساجلغتنامه دهخداساج . (اِ) مرغی بود که آن را مرغ کنجدخواره گویند. (برهان ). مرغی است کنجدخوار. (انجمن آرا) (آنندراج ) (غیاث اللغات ) (فرهنگ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). و بعضی ماده
ساجلغتنامه دهخداساج . (اِخ ) سنج . دهی است از دهستان دودانگه ٔ بخش ضیأآباد شهرستان قزوین ، واقع در 16 هزارگزی جنوب باختر ضیأآباد. کوهستانی و سردسیر است و از آب قنات و رودخانه
ساجلغتنامه دهخداساج . (اِخ ) شهری است مشهور که در میان کابل و غزنین واقع شده و در آنجا معروف است . (معجم البلدان ) (مراصد الاطلاع ).
ساژلغتنامه دهخداساژ. (اِخ ) بالتازار ژرژ. شیمی دان و معدن شناس فرانسوی متولد پاریس (1740 - 1824 م .) است .
ساج گونفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهبه رنگ ساج؛ سیاه؛ تیره؛ تیرهفام: ◻︎ برآمد ساجگون ابری ز روی ساجگون دریا / بخار مرکز خاکی نقاب قبهٴ خضرا (امیرمعزی: ۲۳).
ساجرلغتنامه دهخداساجر. [ ج ِ ] (ع ص ، اِ) جائی است که سیل بدان بگذرد و آن را پر کند. (تاج العروس ) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). جائی است که بر آن سیل آید پس پر کند آنرا. (شرح قا
ساج گونفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهبه رنگ ساج؛ سیاه؛ تیره؛ تیرهفام: ◻︎ برآمد ساجگون ابری ز روی ساجگون دریا / بخار مرکز خاکی نقاب قبهٴ خضرا (امیرمعزی: ۲۳).
ساجیلغتنامه دهخداساجی . [ جی ی ] (ص نسبی ) منسوب است به چوب ساج ، و جماعتی از قدیم و جدید بمناسبت فروش یا بکاربردن آن این نسبت را یافته اند. (سمعانی ).
ساجیلغتنامه دهخداساجی . (ع ص ) ساکن و آرمیده . صفت برای چشم و دریا. (منتهی الارب ). البحرالساجی ؛ دریای آرمیده . (شرح قاموس ). الطرف الساجی ؛ چشم آرمیده . (شرح قاموس ). || لیل س
ساجگونلغتنامه دهخداساجگون . (ص مرکب ) برنگ ساج . تیره : کنار آبدان گشته بشاخ ارغوان حامل سحاب ساجگون گشته بطفل عاجگون حبلی . منوچهری (دیوان ص 109).برآمد ساجگون ابری ز روی ساجگون د
ساجاتلغتنامه دهخداساجات . (ع اِ) ج ِ ساجة است . (تاج العروس ) (اقرب الموارد). رجوع به ساج و ساجة شود.