سابیدهلغتنامه دهخداسابیده . [ دَ / دِ ] (ن مف ) در تداول عوام بجای ساییده آید: رنگ سابیده . رجوع به ساییده شود.
سابیدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. ساییدن، سودن ۲. کوبیدن، نرم کردن ۳. سوهان زدن، صیقلی کردن ۴. زدودن ۵. پاک کردن، جلا دادن، صیقل دادن، براق کردن
ساییدهفرهنگ مترادف و متضاد۱. سابیده، سوده ≠ ناسوده، نساییده ۲. کوبیده، نرم ۳. سوهانزده، سوهانخورده، صیقلی ۴. زدوده
کشکابفرهنگ انتشارات معین(کَ) (اِمر.) کشک با آب سابیده که نان در آن ترید کنند و خورند. کشکاو و کشکو نیز گفته شود.