سائلیلغتنامه دهخداسائلی . [ ءِ ](اِخ ) اسمش سعودالملک و از سادات حسینی قزوین بوده و در مسجد جامع آن شهر امامت میکرده است . از اوست :شد فاش راز عشق من و کار از آن گذشت کز بیم غیر
سائلیلغتنامه دهخداسائلی . [ ءِ ] (اِخ ) هراتی از شهر هرات و بسیار فقیر و دردمند است . این مطلع از اوست :از خیل بتان دلبر من آه بلائی است در شکر مزن طعنه که دلخواه بلائی است .(تحف
سائلیلغتنامه دهخداسائلی . [ ءِ ] (اِخ ) سائلی جوینی . از شعرای قرن نهم است . فخری هراتی در لطائفنامه (ترجمه ٔ مجالس النفائس ) آرد: مولانا سائلی از خراشای ولایت جوین است ، و مردی
سائلیلغتنامه دهخداسائلی . [ ءِ ] (اِخ ) از شعرای پارسی گوی مقیم آسیای صغیر است . او راست : تاریخ آل عثمان منظوماً به فارسی ، و دیوانی فارسی بنام سلطان سلیمان بن سلیم (974 - 926 ه
سعالیلغتنامه دهخداسعالی . [ س ُ ] (ع اِ) گیاهی است برگ آن در تفجیر ریش غربیلک و تحلیل آن عجیب الفعل و تازه کر را دفع کند. (آنندراج ) (منتهی الارب ). || فنجریون است . (تحفه ٔ حکیم
کله سائلیلغتنامه دهخداکله سائلی . [ ک َ ل َ / ل ِ ءِ ] (حامص مرکب ) بمعنی بدبختی و سیاه گلیمی باشد چه سیاه گلیمی و بدبختی لازمه ٔ سؤال و سائلی باشد. (برهان ) (آنندراج ). سختی و بدبخ
کله سائلیلغتنامه دهخداکله سائلی . [ ک َ ل َ / ل ِ ءِ ] (حامص مرکب ) بمعنی بدبختی و سیاه گلیمی باشد چه سیاه گلیمی و بدبختی لازمه ٔ سؤال و سائلی باشد. (برهان ) (آنندراج ). سختی و بدبخ
خدادهاد کردنلغتنامه دهخداخدادهاد کردن .[ خ ُ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) جواب نفی دادن . در مقابل پرسش سائلی جواب منفی دادن . کنایه از محروم کردن . چون فقیری از کسی درخواست چیزی کند سؤال شد
زبان بریدنلغتنامه دهخدازبان بریدن . [ زَ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از عطا و بخشش است . منقول است که سائلی در ملازمت حضرت سرور کائنات سؤال کرد، فرمودند به یکی از اصحاب برو زبانش را بب