زیقلغتنامه دهخدازیق . (اِخ ) محله ای است به نیشابور. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از معجم البلدان ). رجوع به زیقی شود.
زیقلغتنامه دهخدازیق . (معرب ، اِ) زیق القمیص ؛ زه پیراهن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). معرب زه . زه پیراهن . یقه . جیب . (یادداشت بخط مرحوم دهخد
زیغلغتنامه دهخدازیغ. (اِ) نوعی از فرش و بساط باشد . (برهان ) (ناظم الاطباء). || حصیر و بوریایی را نیز گویند که از دوخ بافند و دوخ علفی است که بدان انگور و خربزه آونگ کنند.(برها
زیغلغتنامه دهخدازیغ. [ زَ ] (ع مص ) از حق بچسبیدن . (ترجمان القرآن چ دبیرسیاقی ص 50) (از زوزنی ) (از تاج المصادر بیهقی ). میل کردن از حق بسوی دیگر. (غیاث ). شک و میل کردن از حق
زِیْقُوْکگویش گنابادی در گویش گنابادی یعنی پر حرف ، حراف ، وراج ، در گویش گنابادی معادل کسی است که گِرْگِرْ میکند.
زیقالغتنامه دهخدازیقا. (اِ) نبطی صیق = ریح . (از المعرب جوالیقی ص 211). رجوع به زیکا و صیق و ریح شود.
زیقانلغتنامه دهخدازیقان . (اِخ ) دهی از دهستان گله دار است که در بخش کنگان شهرستان بوشهر واقع است و 192 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7). رجوع به زیغان شود.
زیقیلغتنامه دهخدازیقی . (اِخ ) ابوالحسن علی بن ابی علی الزیقی . منسوب است به محله ٔ زیق نیشابور. وی از احمدبن حفص و محمدبن یزید استماع کرد و ابومحمد شیبانی ازاو حدیث کرد و به سا
زیقیلغتنامه دهخدازیقی . (اِخ ) ابوالحسن علی بن ابی علی الزیقی . منسوب است به محله ٔ زیق نیشابور. وی از احمدبن حفص و محمدبن یزید استماع کرد و ابومحمد شیبانی ازاو حدیث کرد و به سا
زیغانلغتنامه دهخدازیغان . (اِخ ) دو فرسخ کمتر میانه ٔ جنوب و شرق گله دار است . (فارسنامه ٔ ناصری ). رجوع به زیقان شود.
زیقالغتنامه دهخدازیقا. (اِ) نبطی صیق = ریح . (از المعرب جوالیقی ص 211). رجوع به زیکا و صیق و ریح شود.
زیقانلغتنامه دهخدازیقان . (اِخ ) دهی از دهستان گله دار است که در بخش کنگان شهرستان بوشهر واقع است و 192 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7). رجوع به زیغان شود.
زاق و زیقلغتنامه دهخدازاق و زیق . [ ق ُ ] (اِ مرکب ، از اتباع ) بمعنی طفلان کوچک ازدختر و پسر و کنیز و غلام . (برهان قاطع) (آنندراج ). || بمعنی شور و غوغا و آشوب هم آمده است . (برهان