زیفلغتنامه دهخدازیف . (اِ) زفت را گویند و آن صمغی باشد سیاه که بر سر کچلان چسبانند. (برهان ) (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ) (اوبهی ) (ناظم الاطباء) (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 248)
زیفلغتنامه دهخدازیف . (اِخ ) مردی از نسل یهودا. (اول تواریخ ایام 4: 16). || شهریست در قسمت جنوبی یهودا. (صحیفه ٔیوشع 15:24). || شهری است بر تلی که بمساحت 4 میل از جرون دور و در
زیفلغتنامه دهخدازیف . [ زَ ] (ع مص ) خرامیدن در رفتار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). خرامیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). || دم در زمین کشیدن
ذیفلغتنامه دهخداذیف . (ع مص ) خرامیدن و زود رفتن شتر. (زوزنی ). لیکن در جای دیگر در کتب دسترس ما یافته نشد.
ضیفلغتنامه دهخداضیف . [ ض َ ] (اِخ ) احمد (الدکتور). مدرس بالجامعة المصریة. له مقدمة لدرسة بلاغة العرب و بلاغةالعرب فی الاندلس . (معجم المطبوعات ج 2 ستون 1220).
ضیفلغتنامه دهخداضیف . [ ض َ ] (ع اِ) پهلو. (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). || بازو. || ضیفا الوادی ؛ دو کرانه ٔ رودبار. (منتهی الارب ). کنار رود. (مهذب الاسماء).
ضیفلغتنامه دهخداضیف . [ ض َ ] (ع اِ) میهمان . نزیل . مهمان (واحد و جمع و مؤنث و مذکر در وی یکسانست ). (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). مهمان و میهمانان . (دهار). و قد یجمع علی ا
زیفةلغتنامه دهخدازیفة. [زَ ی َ ف َ ] (ع اِ) یکی زیف . (منتهی الارب ). واحد زیف در معنی کنگره . (از اقرب الموارد). واحد زیف ، پایه ٔنردبان و کنگره . (ناظم الاطباء). رجوع به زیف ش
زیفانلغتنامه دهخدازیفان . [ زَ ی َ ] (ع مص ) زاف زیفاً و زیفاناً. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به زیف شود. (ناظم الاطباء). تبختر در رفتار و در نهج البلاغة در وصف طاوس : «و
زیفنلغتنامه دهخدازیفن . [ ف َن ن ] (ع ص ) دراز و سخت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
زیفنلغتنامه دهخدازیفن . [ ی َ ] (ع ص ) دراز و سخت . (منتهی الارب )(آنندراج ) (ناظم الاطباء). رجوع به ماده ٔ بعد شود.
زیفنونلغتنامه دهخدازیفنون . (اِخ ) شهری است که عذرا را در آن شهر میخواستند بکشند و او گریخت وفرار کرد. (از ناظم الاطباء). رجوع به زیغنون شود.
زیفةلغتنامه دهخدازیفة. [زَ ی َ ف َ ] (ع اِ) یکی زیف . (منتهی الارب ). واحد زیف در معنی کنگره . (از اقرب الموارد). واحد زیف ، پایه ٔنردبان و کنگره . (ناظم الاطباء). رجوع به زیف ش
زیفانلغتنامه دهخدازیفان . [ زَ ی َ ] (ع مص ) زاف زیفاً و زیفاناً. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به زیف شود. (ناظم الاطباء). تبختر در رفتار و در نهج البلاغة در وصف طاوس : «و
زیفنلغتنامه دهخدازیفن . [ ف َن ن ] (ع ص ) دراز و سخت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
زیفنلغتنامه دهخدازیفن . [ ی َ ] (ع ص ) دراز و سخت . (منتهی الارب )(آنندراج ) (ناظم الاطباء). رجوع به ماده ٔ بعد شود.