زیردستلغتنامه دهخدازیردست . [ دَ ] (ص مرکب ) مقابل زبردست . کِه ْ. کهتر. فرودست . مرئوس . تابع. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رعیت . (دهار) (محمودبن عمر) (زمخشری ) (شرفنامه ٔ منیری )
زیردست فرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کسی که زیر فرمان دیگری باشد؛ فرمانبردار؛ فرودست: ◻︎ ای زبردست زیردستآزار / گرم تا کی بماند این بازار (سعدی: ۶۷).۲. خوار؛ ذلیل.
زیردستیلغتنامه دهخدازیردستی . [ دَ ] (حامص مرکب ) اطاعت و فرمانبرداری و فروتنی . (ناظم الاطباء). کهتری . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : اگر من سزاوار شاهی نیم مبادا که در زیردستی زیم
subordinatesدیکشنری انگلیسی به فارسیزیردستان، تابع، مادون، مرئوس، پایینی، تابع قرار دادن، زیردست یا مطیع کردن
زیردستیلغتنامه دهخدازیردستی . [ دَ ] (حامص مرکب ) اطاعت و فرمانبرداری و فروتنی . (ناظم الاطباء). کهتری . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : اگر من سزاوار شاهی نیم مبادا که در زیردستی زیم