زیبارولغتنامه دهخدازیبارو. (ص مرکب ) زیباروی . خوشروی و خوب صورت . (ناظم الاطباء). خوبروی . (آنندراج ) : زیبارویی بدین نکویی و آنگاه بدین برهنه رویی . نظامی .مهر آن دختران زیباروی
زیباروشلغتنامه دهخدازیباروش . [رَ وِ ] (ص مرکب ) نیکورفتار. خوشرفتار : از درونسو آشنا و از برون بیگانه وش اینچنین زیباروش کم می بود اندر جهان .(انیس الطالبین بخاری نسخه ٔ خطی کتابخ
زیارولغتنامه دهخدازیارو. (اِخ ) دهی از دهستان دشت سر است که در بخش مرکزی شهرستان آمل واقع است و 190 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).
زیباجوبلغتنامه دهخدازیباجوب . (اِخ ) دهی از دهستان دینور است که در بخش صحنه ٔ شهرستان کرمانشاهان واقع است و 410 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
زیباخولغتنامه دهخدازیباخو. (ص مرکب ) خوشخو. (آنندراج ). کسی که دارای طبیعت و خوی خوش باشد. (ناظم الاطباء) : هر آنچه بر سر آزادگان رود، زیباست علی الخصوص که از دست یار زیباخو.سعدی
زیبارلغتنامه دهخدازیبار. (اِخ ) قضایی است در عراق عرب ، لواء اربل که 15990 تن سکنه دارد و آن شامل دو ناحیه است : بارزان و مزوری بالا. (فرهنگ فارسی معین ).