زیارلغتنامه دهخدازیار. (ع اِ) زوار. لبیشه ٔ ستور. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). || هر چیز که صلاح چیزی باشد. (ناظم الاطباء). || رسنی که میان پاردم و سینه بند شتر
زیارلغتنامه دهخدازیار. (اِخ ) دهی از دهستان بالا لاریجان است که در بخش لاریجان شهرستان آمل واقع است و 175 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).
زیارلغتنامه دهخدازیار. (اِخ ) دهی از دهستان براآن است که در بخش حومه ٔ شهرستان اصفهان واقع است و 459 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
زیارلغتنامه دهخدازیار. (اِخ ) دهی از دهستان میان دربند است که در بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان واقع است و 150 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
ذیارلغتنامه دهخداذیار. (ع اِ) سرگین آمیخته ٔ بخاک که گاه فطام برپستان ناقه مالند تا بچه از شیر خوردن باز ایستد.
زیعرلغتنامه دهخدازیعر. [ زَ ع َ ] (ع ص ) (از «زع ر») مرد کم مال . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
زیاریانلغتنامه دهخدازیاریان . (اِخ ) آل زیار. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به لباب الالباب چ لیدن ج 2 ص 18 و آل زیار در همین لغت نامه شود.
زیاریهلغتنامه دهخدازیاریه . [ ری ی َ ] (اِخ ) آل زیار. (فرهنگ فارسی معین ). دولت زیاریه ؛ در جرجان از 316 تا 434 هَ . ق . مؤسس آن مرداویج بن زیار. رجوع به آل زیار شود. (یادداشت ب
زیارولغتنامه دهخدازیارو. (اِخ ) دهی از دهستان دشت سر است که در بخش مرکزی شهرستان آمل واقع است و 190 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).