زیادتلغتنامه دهخدازیادت . [ دَ ] (اِخ ) علاءالدین ... اوزجندی ، معروف به «زیادت ». مذکری شیرین سخن بدیهه گوی لطیفه پرداز ... دربلاد فرغانه که مسکن او بود ملوک آن زمین او را به حس
زیادتلغتنامه دهخدازیادت . [ دَ ] (ع اِمص ) زیادة. افزونی . (از فرهنگ فارسی معین ). افزونی . بیشی . فزونی . مقابل نقصان و کمی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). بمعنی افزونی ، لازم و مت
زیادتفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار آتی ئد بودن، زیادی، اضافی، فزونی، افزونی، بیشی، حشو اشباع، پربودن، سرریز زایده، مازاد اغراق، مبالغه
زیادت شدنلغتنامه دهخدازیادت شدن . [ دَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) افزون شدن . طولانی شدن . دراز شدن : اگر به زهد زیادت شدی کسی را عمرکرا بدی به جمال و کمال دهر نظر. ناصرخسرو.و هر روز اسلام
زیادت کنندهلغتنامه دهخدازیادت کننده . [ دَک ُ ن َن ْ دَ / دِ ] (نف مرکب ) افزاینده : ز طبع پاک زیادت کننده ٔ خردی به کف رادت ازبن کننده ٔ آزی .سوزنی .
زیادت کردنلغتنامه دهخدازیادت کردن .[ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) افزودن . مزید کردن . تکثیر. فزودن . بسیار کردن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : این نام بر تو نهادیم ... که تو ما را به ری خدم
زیادت گردانیدنلغتنامه دهخدازیادت گردانیدن . [ دَ گ َ دَ ] (مص مرکب ) افزون کردن . بسیار کردن . (فرهنگ فارسی معین ).
زیادت گردیدنلغتنامه دهخدازیادت گردیدن . [ دَ گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) افزون شدن . بسیار شدن . (فرهنگ فارسی معین ).
زیادت شدنلغتنامه دهخدازیادت شدن . [ دَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) افزون شدن . طولانی شدن . دراز شدن : اگر به زهد زیادت شدی کسی را عمرکرا بدی به جمال و کمال دهر نظر. ناصرخسرو.و هر روز اسلام
زیادت کنندهلغتنامه دهخدازیادت کننده . [ دَک ُ ن َن ْ دَ / دِ ] (نف مرکب ) افزاینده : ز طبع پاک زیادت کننده ٔ خردی به کف رادت ازبن کننده ٔ آزی .سوزنی .
زیادت کردنلغتنامه دهخدازیادت کردن .[ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) افزودن . مزید کردن . تکثیر. فزودن . بسیار کردن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : این نام بر تو نهادیم ... که تو ما را به ری خدم
زیادت گردانیدنلغتنامه دهخدازیادت گردانیدن . [ دَ گ َ دَ ] (مص مرکب ) افزون کردن . بسیار کردن . (فرهنگ فارسی معین ).
زیادت گردیدنلغتنامه دهخدازیادت گردیدن . [ دَ گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) افزون شدن . بسیار شدن . (فرهنگ فارسی معین ).