زکولغتنامه دهخدازکو. [ زُ ک ُوو ] (ع مص ) زکا و زکاء و زکواً. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). بالیدن کودک . (تاج المصادر بیهقی ). گوالیدن . || افزون شدن . || نیکو
ذکولغتنامه دهخداذکو. [ ذَک ْوْ ] (ع مص ) ذکاء. ذک . سخت شدن زبانه ٔ آتش . || ذکو طیب ؛ پراکنده شدن بوی خوش . || ذکو شاة؛ گلو بریدن گوسفند. ذبح .
زَکَوٰةٍفرهنگ واژگان قرآنطهارت و پاکي - نُمو صحيح و پاک - صدقه - زکات (صدقه را هم از اين جهت زکات گفته اند چون باعث پاکي انسان مي شود)
زکورلغتنامه دهخدازکور. [ زَ ] (ص ، اِ) سفله و بخیل و گرفته باشد. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). همان ژکور است . (از شرفنامه ٔ منیری ). زفت بود و بخیل و دون . (لغتنامه ٔ اسد
زکوةلغتنامه دهخدازکوة. [ زَ کات ْ ] (ع اِ) خلاصه ٔ چیزی و پاره ای از مال که جهت تطهیر و پاکیزگی و نما و برکت از مال خارج کنند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). در رسم الخط، الف
زکورلغتنامه دهخدازکور. [ زَ ] (ص ، اِ) سفله و بخیل و گرفته باشد. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). همان ژکور است . (از شرفنامه ٔ منیری ). زفت بود و بخیل و دون . (لغتنامه ٔ اسد
زکوةلغتنامه دهخدازکوة. [ زَ کات ْ ] (ع اِ) خلاصه ٔ چیزی و پاره ای از مال که جهت تطهیر و پاکیزگی و نما و برکت از مال خارج کنند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). در رسم الخط، الف
قلعه زکولغتنامه دهخداقلعه زکو. [ ق َ ع َ زِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان رودخانه بخش میناب شهرستان بندرعباس ، واقع در 85هزارگزی میناب و 6هزارگزی باختر راه مالرو میناب به کلاشگرد. سکنه