زویلغتنامه دهخدازوی . [ زَ وی ی ] (ع مص ) دور کردن چیزی را. || پوشیدن راز از کسی . || فراهم آوردن چیزی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || گرفتن
ذویلغتنامه دهخداذوی . [ ذَ ] (ع اِ) ج ِ ذودر حال اضافه : مررت برجال ذوی مال ؛ گذشتم بمردانی خداوندان مال . ذوی الارحام . خداوندان قرابت نسب . ذوی الحقوق . صاحبان حق . ذوی العقو
ذویلغتنامه دهخداذوی . [ ذُ ی ی ] (ع مص ) ضعیف و پژمرده شدن . پژمردن . (تاج المصادربیهقی ). پژمریدن ، چنانکه تره . پلاسیدن . پژمرده شدن . (زوزنی ).
ذویلغتنامه دهخداذوی . [ ذِ وا ] (ع اِ) گوسفندان ریزه . || پوست های حب انگور. (عن ابن الاعرابی ). و در تاج العروس آمده است : الذوی کالی ، النعاج الصغار و نص ابن الاعرابی الضعاف
زویلةلغتنامه دهخدازویلة. [ زَ ل َ ] (اِخ ) شهری است به بربر و شهری است نزدیک افریقیه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نام دو شهر است یکی زویلةالسودان و دیگر زویلةالمهدیة. (از معج
زویجلغتنامه دهخدازویج . [ زَ ] (اِ) روده های پر از گوشت و پیه آگنده باشد. (برهان ) (آنندراج ). روده هایی که با هم نوردند با پیه . (از اوبهی ). زونج و روده ٔ گوسپند آگنده از گوشت
زویدنلغتنامه دهخدازویدن . [ زَ دَ ] (مص ) بلند شدن و مرتفع شدن . || آه کشیدن . (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ).
زویلةلغتنامه دهخدازویلة. [ زَ ل َ ] (اِخ ) شهری است به بربر و شهری است نزدیک افریقیه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نام دو شهر است یکی زویلةالسودان و دیگر زویلةالمهدیة. (از معج