زوللغتنامه دهخدازول . (اِ) بمعنی حصه و رسد و قسمت و بهره و عنصری گفته : «به چشم اندرم دید اززول اوست ». ظن غالب اینست که زول تصحیف شده و «زون »بوده ... (انجمن آرا) (آنندراج ).
زوللغتنامه دهخدازول . [ زْ / زِ وُ ] (اِخ ) مرکز ولایت اورایژسل هلند است که بر کنار ایژسل یا ایسل واقع است و 59900 تن سکنه دارد. (از لاروس ).
زوللغتنامه دهخدازول . [ زَ ] (ع مص ) زاله زَوْلاً ؛ دور کردن از جای و برگردانیدن . (ناظم الاطباء). || (ص ، اِ) شگفت . || چرغ . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب
زوللغتنامه دهخدازول . [ زَ وَ ] (ع مص ) زال زوالاً و زؤولاً و زویلاً و زَوَلاً و زولاناً؛ درگشتن و دور گردیدن از جای . (منتهی الارب ) (از آنندراج ). زوال . (ناظم الاطباء). ||
زول زدهلغتنامه دهخدازول زده . [ زَ دَ / دِ ] (اِ مرکب ) صمغی است که آن را به عربی کتیرا گویند. (برهان ) (آنندراج ). صمغی است که آن را کتیره گویند. و ظاهراً زول درختی است که از آن ک
زولنگلغتنامه دهخدازولنگ . [ ] (اِ) به لغت مازندرانی قسم اخیر قرصعنه است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). رجوع به قرصعنه و قرصعنه ٔ مسدس و واژه نامه ٔ طبری ص 136 شود.
زولالغتنامه دهخدازولا. [ زُ ] (اِخ ) امیل (1840 - 1902 م .). رمان نویس و روزنامه نگار فرانسوی و بارزترین نماینده ٔ مکتب «ناتورالیسم » فرانسه بشمار می آید. او فرزند یک مهندس ایتا
زولابلغتنامه دهخدازولاب . (اِخ ) موضعی است به خراسان . (منتهی الارب ). نام جایی به خراسان . (صاغانی ، یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به ماده ٔ بعد شود.
زول زدهلغتنامه دهخدازول زده . [ زَ دَ / دِ ] (اِ مرکب ) صمغی است که آن را به عربی کتیرا گویند. (برهان ) (آنندراج ). صمغی است که آن را کتیره گویند. و ظاهراً زول درختی است که از آن ک