زوشلغتنامه دهخدازوش . [ زَ ] (ع ص ) بنده ٔ ناکس و لئیم . و عامه به ضم زاء خوانند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بنده ٔ فرومایه و عبد لئیم . (فرهنگ
زوشلغتنامه دهخدازوش . (ص ) خشمگین و ترش روی و تندخوی و کج طبیعت و زودرنج باشد. (برهان ) (از ناظم الاطباء). بدخو. تند. (صحاح الفرس ، یادداشت بخط مرحوم دهخدا). تند و سخت طبع. (لغ
زوشلغتنامه دهخدازوش . [ زَ وَ / وُ ] (اِخ ) بمعنی زاوش که نام ستاره ٔ مشتری باشد. (برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). نام یکی از سبعه ٔ سیاره است که آن را به تازی مشتری خوان
ذوشلغتنامه دهخداذوش . (ص ) شعوری گوید بمعنای بدطبع و تندخوست . حکیم فردوسی : بانگ کرده است ای بت سیمین ذوش هستم ترا که هستی ذوش .این کلمه از مجعولات شعوری است وشعر نیز از رودکی
زوشیدنلغتنامه دهخدازوشیدن . [ دَ ] (مص ) تراویدن آب یا نمی از جایی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). چکیدن و تقطیر شدن و تراویدن . (ناظم الاطباء) : تا مشک سیاه من سمن پوشیده ست خون جگر
زوشیدنلغتنامه دهخدازوشیدن . [ دَ ] (مص ) تراویدن آب یا نمی از جایی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). چکیدن و تقطیر شدن و تراویدن . (ناظم الاطباء) : تا مشک سیاه من سمن پوشیده ست خون جگر
ژوشلغتنامه دهخداژوش . (اِخ ) زوش . سمعانی گوید: قریه ای از قراء بخاراست و گمان میکنم نزدیک نور باشد. (الانساب سمعانی ورق 281).