زنینهلغتنامه دهخدازنینه . [ زَ نی ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ، اِ) زن . امراءة. (فرهنگ فارسی معین ). از جنس زن : که از دستش نخواهد رست یک تن اگر مردینه باشد یا زنینه . ناصرخسرو.نیز همان
زنینةلغتنامه دهخدازنینة. [ زَ ن َ ] (ع مص ) تهمت کردن و گمان نیک یا بد به کس بردن . || (اِ) خشک پی . (غیاث ) (آنندراج ).
سلیطهفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات بین فردی پتیاره، کولی، ستیزهجو، پاچهدریده، آتشبیار معرکه مرتیکه، مردکه، زنیکه، زنکه ضدبشر
دارسلغتنامه دهخدادارس . [ رِ] (ع ص ) محوکننده ٔ رسوم و آداب . (اقرب الموارد). || خواننده ٔ کتاب . (اقرب الموارد). || حایض . (منتهی الارب ). زنیکه در حال عادت ماهانه باشد. || آنک
ناپروردهلغتنامه دهخداناپرورده . [ پ َرْ وَ دَ / دِ ](ن مف مرکب ) پرورش نیافته . پرورده نشده . || ناتمام . ناقص . کامل نشده . (یادداشت مؤلف ). مقابل پرورده . رجوع به پرورده شود : در
تحقیرفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اخلاقیات وار شمردن، منتگذاری، غرور، نکوهش، اهانت، توهین، بیاحترامی، کوچکشماری، بیاعتنایی، ادا، بدگویی، استهزا حقارت سرسری پنداشتن نزول اجلال استحقار،