زنگستانلغتنامه دهخدازنگستان . [ زَ گ ِ ] (اِخ ) ناحیه ٔ زنگ . زنگبار. مهمترین ناحیتی است اندر جنوب و بعضی از شرق وی به زابج پیوسته است و شمالش به دریای اعظم و بعضی از مغربش به حبشه
زنجستانلغتنامه دهخدازنجستان . [ زَ ج َ / ج ِ ] (اِخ ) همان زنگستان است . (آنندراج ). زنگبار. (ناظم الاطباء). رجوع به زنگبار شود.
زنجستانلغتنامه دهخدازنجستان . [ زَ ج َ / ج ِ ] (اِخ ) همان زنگستان است . (آنندراج ). زنگبار. (ناظم الاطباء). رجوع به زنگبار شود.
شارستان زرینلغتنامه دهخداشارستان زرین .[ رَ ن ِ زَرْ ری ] (اِخ ) نام شهری افسانه ای که تاویل پسر قابیل در ولایت زنگستان بنا کرد. دیوار آن از آهن ، دوازده فرسنگ اندر دوازده فرسنگ و بالای
بزرگ استخوانلغتنامه دهخدابزرگ استخوان . [ ب ُ زُ اُ ت ُ خوا / خا ] (ص مرکب ) درشت استخوان . آنکه استخوانهای درشت دارد : [ مردم زنگستان ] مردمانی اند تمام صورت و بزرگ استخوان و مجعدموی و
کلهلغتنامه دهخداکله . [ ک َ ل َ ] (اِخ ) نام شهری و مدینه ای در میان جزیره ای . (از برهان ). بندرگاهی است در هند و در نیمه راه عمان و چین واقع است . (از معجم البلدان ). کله از