زنگبارلغتنامه دهخدازنگبار. [ زَ ] (اِ مرکب ) دوات سیاهی را گویند. (برهان ). کنایه از دوات که مداد را در آن اندازند و هندبار نیز خوانندش . (آنندراج ) (از انجمن آرا). کنایه از دوات
زنگبارلغتنامه دهخدازنگبار. [ زَ ] (اِخ ) (رود...) نام رودی به آذربایجان غربی که شهر ماکو و چای باسار و قسمتی از قره قویون را آب دهد. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به جغرافیایی غ
زنگبارلغتنامه دهخدازنگبار. [ زَ ] (اِخ ) نام مملکتی است . (از برهان ). از: «زنگ » + «بار» (پسوند مکان ). ساحل شرقی افریقا. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ولایت زنگ . (فرهنگ رشیدی ). ممل
زنگبارلغتنامه دهخدازنگبار. [ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان سهندآباد است که در بخش بستان آباد شهرستان تبریز واقع است و 350 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
زنگباریلغتنامه دهخدازنگباری . [ زَ ] (ص نسبی ) معروف است که مردم زنگبار باشد. (برهان ) (از آنندراج ). از: «زنگبار» + «ی » (نسبت ). (حاشیه ٔ برهان چ معین ). منسوب به زنگبار. اهل زنگ
دریای زنگبارلغتنامه دهخدادریای زنگبار. [ دَرْ ی ِ زَ گ َ ] (اِخ ) بحر زنج . بحر زنگ . رجوع به بحر زنج ذیل بحر شود.
زنگباریلغتنامه دهخدازنگباری . [ زَ ] (ص نسبی ) معروف است که مردم زنگبار باشد. (برهان ) (از آنندراج ). از: «زنگبار» + «ی » (نسبت ). (حاشیه ٔ برهان چ معین ). منسوب به زنگبار. اهل زنگ
دریای زنگبارلغتنامه دهخدادریای زنگبار. [ دَرْ ی ِ زَ گ َ ] (اِخ ) بحر زنج . بحر زنگ . رجوع به بحر زنج ذیل بحر شود.
نوبهلغتنامه دهخدانوبه . [ ب َ ] (اِخ ) ولایتی از زنگبار. (برهان قاطع). ولایتی از بلاد سودان از اقلیم اول به جنوبی مصر بر کنار رود نیل ، و آن واسطه است میان صعید مصر و حبشه ، و د