ضنکلغتنامه دهخداضنک . [ ض َ ] (ع ص ) (معرب از تنگ ) تنگ . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء): معیشت ضنک ؛ معیشت ضیّقة؛ عیش تنگ . (دهار). || تنگی در هر چیز (للذکر و الانثی ). (منتهی
ضنکلغتنامه دهخداضنک . [ ض َ ](ع مص ) ضناکة. ضُنوکة. تنگ شدن . (منتهی الارب ) (زوزنی ). تنگ عیشی . تنگ عیش شدن . (تاج المصادر). دست تنگی .
زنکباریلغتنامه دهخدازنکباری . [ زَ ] (اِ) صمغ درخت کاج و صنوبر که به فرانسه تربانتین نامند. (ناظم الاطباء).
زنکجلغتنامه دهخدازنکج . [ ] (اِخ ) قریه ای است به خوارزم نزدیک قراداش و قم کنت و مذکمینک . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
زنکللغتنامه دهخدازنکل . [ ] (اِخ ) منجم هندی که از کتب او به عربی نقل شده . (ابن الندیم ) (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به عیون الانباء ج 2 ص 32 شود.
زنکباریلغتنامه دهخدازنکباری . [ زَ ] (اِ) صمغ درخت کاج و صنوبر که به فرانسه تربانتین نامند. (ناظم الاطباء).
زنکجلغتنامه دهخدازنکج . [ ] (اِخ ) قریه ای است به خوارزم نزدیک قراداش و قم کنت و مذکمینک . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
زنکللغتنامه دهخدازنکل . [ ] (اِخ ) منجم هندی که از کتب او به عربی نقل شده . (ابن الندیم ) (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به عیون الانباء ج 2 ص 32 شود.
زنکلاجولغتنامه دهخدازنکلاجو. [ ] (اِ) زردآلوی نرسیده و ترش است . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : بدیدارت چنانم آرزومندکه بسطامی به آش زنکلاجو.(از جنگی خطی ، یادداشت ایضاً).