زننلغتنامه دهخدازنن . [ زَ ن َ ] (ع ص ) ماء زنن ؛ آب کم و تنک و کذا میاه زنن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || چاه که در وی آب هست یا نه معلوم نباشد. (منتهی
ذننلغتنامه دهخداذنن . [ ذَ ن َ ] (ع مص ) ذنین . روان شدن آب از بینی . || هلاک شدن از نهایت پیری یا بیماری . || سست رفتن . || ذنن کسی را بر حاجتی ؛ حاجت خود از او خواستن و سوآل
ذننلغتنامه دهخداذنن . [ ذِ ن ُ ] (اِخ ) الیائی حکیمی از مردم اِلِه یاالیاء متولد در الیاء بین 490 و 485 ق . م . تلمیذ بارمنیدس و گوینده ٔ استدلالات و براهین مشهوری که از او باق
ذننلغتنامه دهخداذنن . [ ذِ ن ُ ] (اِخ ) ایزُوری . امپراطور روم شرقی (574 - 491 هَ . ق .) وی اصلاً از مردم ایزر است و داماد لئون اوّل بود و سپس با فرزند جوان او یعنی لئون دوم در
ذننلغتنامه دهخداذنن . [ ذِ ن ُ ] (اِخ )قیسیومی . فیلسوف یونانی از مردم قبرس تلمیذ کراتس کلبی و مگاریک استیلپون و خنقراطیس . وی در حدود سال 308 ق . م . میزیست و طریقه ٔ رواقی را
زنندهفرهنگ مترادف و متضاد۱. ضارب ۲. برخورنده، تلخ، تند، سخت، موهن، نیشدار ۳. انزجارآور، نامطبوع، نفرتانگیز
زنندگیدیکشنری فارسی به انگلیسیatrociousness, atrocity, blatancy, gall, grubbiness, luridness, repulsiveness, unpleasantness
زنندهدیکشنری فارسی به انگلیسیacrimonious, abrupt, bad, atrocious, beastly, dirty, disagreeable, disreputable, distasteful, eyesore, flagrant, forbidding, fulsome, garish, grievous, gruesome
زنندلغتنامه دهخدازنند. [ زَ ن َن ْ ] (ص ) بمعنی آراسته بود. (جهانگیری ) (برهان ) (آنندراج ). آراسته و پیراسته و زیبا. (ناظم الاطباء). || (اِ) آرایش .(برهان ) (آنندراج ). آرایش و
زنندگیلغتنامه دهخدازنندگی . [ زَ ن َن ْ دَ / دِ ] (حامص ) زننده بودن . ضاربیت . || زشتی . نفرت انگیزی . نامطبوعی : زنندگی این عمل حد ندارد. (فرهنگ فارسی معین ).
زنندهلغتنامه دهخدازننده . [ زَ ن َن ْ دَ / دِ ](نف ) آنکه زند. ضارب . ج ، زنندگان . (فرهنگ فارسی معین ). اسم فاعل زدن . (ناظم الاطباء). ضارب : که تا دخترش بچه را بفکندزننده همی ت