زنشلغتنامه دهخدازنش . [ زَ ن َ ] (اِخ ) دهی از دهستان عمارلو است که در بخش رودبار شهرستان رشت واقع است و 105 تن دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2).
زنشلغتنامه دهخدازنش . [ زَ ن ِ ] (اِمص ) مصدر دوم زدن . زخم . ضربت . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : اردوان و اسوباران فرازرسیدند و از چنان زنش اَفَد نمود، پرسید این زنش که کرد؟ (ک
زنشbeat 1واژههای مصوب فرهنگستانتغییر دورهای دامنه در نتیجۀ دو موج سینوسی که بسامد آنها اندکی اختلاف دارد
زِنِشتگویش بختیاریدرد بسیار، احساس درد شدید در هرعضوى از بدن dennun-om zenešt ezana>:دندانم به شدت درد مىکند> .
زنشتلغتنامه دهخدازنشت . [ زِ ن ِ ] (مص ) بمعنی دیدن باشد و به عربی رؤیت خوانند. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
زنشتلغتنامه دهخدازنشت . [ زِ ن ِ ] (مص ) بمعنی دیدن باشد و به عربی رؤیت خوانند. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).