زنجارلغتنامه دهخدازنجار.[ زِ / زَ ] (معرب ، اِ) زنگار، معرب است . (منتهی الارب ). معرب زنگار است و آن دو نوع می باشد معدنی و عملی و بهترین آن معدنی است از کان مس آورند. (برهان ).
زنجاریلغتنامه دهخدازنجاری . [ زَ ] (ص نسبی ) منسوب به زنجار. زنگاری . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : و باشد که صفرای کراتی یا گونه ٔ دیگر از صفراء بسوزد و به طبع و رنگ زنگار شود و طب
زنجانلغتنامه دهخدازنجان . [ زَ ] (اِخ ) شهری است به آذربایجان . (منتهی الارب ) (آنندراج ). شهر حاکم نشین ولایت خمسه که میانه ٔ قزوین و میانج واقع شده است .(ناظم الاطباء). نام شهر
زنجاریلغتنامه دهخدازنجاری . [ زَ ] (ص نسبی ) منسوب به زنجار. زنگاری . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : و باشد که صفرای کراتی یا گونه ٔ دیگر از صفراء بسوزد و به طبع و رنگ زنگار شود و طب
ژنگارلغتنامه دهخداژنگار. [ ژَ ] (اِ) زنجار. زنگار. زنگ . ژنگ . زنگی که در فلزات از اثر رطوبت و غیره پیدا شود. بعض فرهنگها ژنگار یا زنگار را بخصوص به رنگ سبز که بر فلز نشیند اطلاق
قسیطویسلغتنامه دهخداقسیطویس . [ ] (معرب ، اِ) زنجار است . (فهرست مخزن الادویه ). رجوع به قسیطوس شود.