زن بارگیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهزندوستی؛ زنبازی: ◻︎ جوانان بیشتر زنباره باشند / در آن زنبارگی پرچاره باشند (فخرالدیناسعد: ۵۵).
زنهارگیرلغتنامه دهخدازنهارگیر. [ زِ ] (نف مرکب ) امانت دار. گیرنده ٔ امانت . کفیل : سه سالش پدروار از آن گاو شیرهمی داد هشیار زنهارگیر. فردوسی .|| آنکه برای کسی امان می گیرد و یا مه
بیعفتیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اخلاقیات ، هرزگی، فساد، ضلالت، انحراف، ولگردی، زشتی، بیشرمی، بیحیایی، فسق، شهوتپرستی، نفس پرستی زنبارگی، زناکاری، عیاشی، الواطی، هیزی، چشمچرانی، هوسر
زنلغتنامه دهخدازن . [ زَ ] (اِ) نقیض مرد باشد. (برهان ). مطلق فردی از افراد اناث خواه منکوحه باشد و خواه غیرمنکوحه . (آنندراج ). مادینه ٔ انسان . بشر ماده . امراءة. مقابل مرد.
زنهارگیرلغتنامه دهخدازنهارگیر. [ زِ ] (نف مرکب ) امانت دار. گیرنده ٔ امانت . کفیل : سه سالش پدروار از آن گاو شیرهمی داد هشیار زنهارگیر. فردوسی .|| آنکه برای کسی امان می گیرد و یا مه
شیاعلغتنامه دهخداشیاع . [ ش َ / شیا ] (ع مص ) فخر کردن بکثرت زن بارگی و جماع . شاید تصحیف سیاع باشد. (از ذیل اقرب الموارد، از لسان العرب ). || آنچه کمال یا زیادتی چیزی بدان باشد