زمیرلغتنامه دهخدازمیر. [ زَ ] (ع ص ، اِ) کوتاه بالا. || کودک خوبروی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
زمیرلغتنامه دهخدازمیر. [ زَ ] (ع ص ) غناء زمیر؛ سرود نیکو. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
زمیرلغتنامه دهخدازمیر. [ زَ ] (ع مص ) مصدر زمر. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). (از اقرب الموارد). رجوع به زمر شود.
ذمیرلغتنامه دهخداذمیر. [ ذَ ] (ع ص ) دلیر. || مرد صاحب جمال . || زیرک . || مرد بسیار یاری کننده . معوان .
ضمیرلغتنامه دهخداضمیر. [ ض َ ] (اِخ ) تقی الدین . شاعر ایرانی . نخست شغل حلوافروشی داشت ، سپس بهندوستان رفت و توانگر گشت . این بیت او راست :بیستون را چون در خیبر به زور تیشه کند
زمیرهلغتنامه دهخدازمیره . [ ] (اِخ ) نام مردی که به قول ابن الندیم بنقل از اسحاق راهب ، کتابخانه ٔ اسکندریه را به امر «بطولوماوس فیلادلفوس » گرد کرد و پس از جمع آوردن پنجاه و چها
زمیرهلغتنامه دهخدازمیره . [ ] (اِخ ) نام مردی که به قول ابن الندیم بنقل از اسحاق راهب ، کتابخانه ٔ اسکندریه را به امر «بطولوماوس فیلادلفوس » گرد کرد و پس از جمع آوردن پنجاه و چها
بطولوماوس فیلادلفوسلغتنامه دهخدابطولوماوس فیلادلفوس . [ ب ُ دِ ] (اِخ ) از ملوک اسکندریه . ابن الندیم بنقل از اسحاق راهب گوید: بطولوماوس فیلادلفوس مردی موسوم به زمیره را مأمور فحص و گرد کردن
یولافلغتنامه دهخدایولاف . (اِ) (اصطلاح گیاه شناسی ) قسمی از غلات . دوسر. (یادداشت مؤلف ). گیاهی است از تیره ٔ گندمیان که در حدود 80 نوع از آن شناخته شده است و همگی در نقاط سردسی
زجللغتنامه دهخدازجل . [ زَ ج َ ] (ع اِ) بازی . (منتهی الارب ) (ازاقرب الموارد) (از متن اللغة). بازی و لعب . (ناظم الاطباء). || آواز. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). صوت و آوا
راست بودنلغتنامه دهخداراست بودن . [ دَ ] (مص مرکب ) مقابل کج بودن و خم بودن . مستقیم بودن . استقامت داشتن : از کجی افتی به کم و کاستی از همه غم رستی اگر راستی . نظامی . || مساوی بودن