زموملغتنامه دهخدازموم . [زَ ] (ع اِ) سیماب . جیوه . (ناظم الاطباء). زیبق . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). رجوع به سیماب ، جیوه و زیبق شود.
زموملغتنامه دهخدازموم . [ زُ ] (ع مص ) پر گردیدن و پر کردن مشک را. (منتهی الارب ) (ازناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به زم شود.
زموملغتنامه دهخدازموم . [ زُ ] (ع اِ) ج ِ زم : زموم الاکراد محالهم . (مفاتیح العلوم خوارزمی ، یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به دزی ج 1 ص 601 ذیل زم شود.
ضموملغتنامه دهخداضموم . [ ض َ ] (ع اِ) هر رودباری که میان دو پشته ٔ بلند و دراز جاری باشد. (منتهی الارب ).
اشومواژهنامه آزادشوارتس (1382) « اشوم » را در جنوب پارس باقیمانده زموم می داند. [2] واژه « زموم » جمع زومه می باشد که جغرافی نویسان به شکل «زُم » یا به صورت « رَم » به کاربرده
زاووقلغتنامه دهخدازاووق . (معرب ،اِ) نام جیوه است به اصطلاح اکسیریان و بعربی زیبق گویند. (برهان قاطع). و آن را آبک ، آبق ، ابوالارواح ، اصل الاجساد، ام الاجساد، پرنده ، بنده ، تی
لشکرآرالغتنامه دهخدالشکرآرا. [ ل َ ک َ ] (نف مرکب ) لشکرآرای . آراینده ٔ لشکر. منظم کننده ٔ لشکر. آنکه تعبیه ٔ سپاه کند. سردار لشکر. فرمانده سپاه : همه نیزه داران شمشیرزن همه لشکرآ
خوشهلغتنامه دهخداخوشه . [ ش َ / ش ِ] (اِ) اجتماع گلها و یا میوه ها که بواسطه ٔ محوری که قائم به همه ٔ آنهاست نگاه داشته شده اند مانند خوشه ٔ انگور و خوشه ٔ خرما و خوشه ٔ گندم و
مشعبدلغتنامه دهخدامشعبد. [ م ُ ش َ ب ِ ](ع ص ) مولد از اختلاط فارسی با تازی ، شعبده باز. ج ، مشعبدان . (ناظم الاطباء). مشعبذ. تردست . نیرنگ باز. شعبده باز. (از یادداشت به خط مرحو