زمانفرهنگ مترادف و متضاد۱. دوران، روزگار، زمانه ۲. دوره، عصر، عهد، فصل، موسم، نوبت، هنگام ۳. فرصت، مجال، وقت ۴. مدت، موعد
زماندیکشنری فارسی به انگلیسیat, chrono-, cycle, distance, hour, occasion, period, spell, stretch, time, when, while, years
زمانلغتنامه دهخدازمان . [ زَ ] (اِ) بمعنی فوت و موت و مرگ باشد. (برهان ). بمعنی مرگ باشد. (فرهنگ جهانگیری ) (از غیاث ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). موت . مرگ . اجل . (ناظم الاط
زمانلغتنامه دهخدازمان . [ زِم ْ ما ] (اِخ ) نام جد الفند زمانی و نام الفند سهل بن شیبان بن ربیعةبن زمان بن مالک بن صعب بن علی بن بکربن وائل یا زمان بن تیم اﷲبن سهل است و از ایشا
استنساءلغتنامه دهخدااستنساء. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) مهلت و زمان خواستن در وام . || تأخیر کردن . (زوزنی ). || به نسیه فروختن خواستن . یقال : استنسأته فانسأنی .
زمانلغتنامه دهخدازمان . [ زَ ] (اِ) بمعنی فوت و موت و مرگ باشد. (برهان ). بمعنی مرگ باشد. (فرهنگ جهانگیری ) (از غیاث ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). موت . مرگ . اجل . (ناظم الاط
استمهاللغتنامه دهخدااستمهال . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) مهلت خواستن .(تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). زمان خواستن . درنگی خواستن . طلب مهلت کردن . زمان طلبیدن . استنظار.- استمهال کردن
استیجاللغتنامه دهخدااستیجال . [ اِ ] (ع مص ) مهلت خواستن . (منتهی الارب ). وقفه خواستن . زمان خواستن . (تاج المصادر بیهقی ).