زلولغتنامه دهخدازلو. [ زَ ] (اِ) نام کرمی است دراز که در آب پیدا شود و چون او را به عضوی بچسبانند خون را بمکد و آن را شلوک و دیوچه نامند. (فرهنگ جهانگیری ). کرمی باشد سیاه رنگ
زلوبرلغتنامه دهخدازلوبر. [ زَ ب َ ] (اِخ ) رودی در مرند. رجوع به نزهة القلوب چ گای لیسترانج ص 88 و جغرافیای غرب ایران ص 39 شود.
زلوبیالغتنامه دهخدازلوبیا. [ زَ / زُ ] (اِ) نوعی از حلوا که از نشاسته و کف دریا و روغن کنجد می سازند. (ناظم الاطباء). زلابیه . زلیبیا. زلی با. بکتاش . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ر
زلوجلغتنامه دهخدازلوج . [ زَ ] (ع ص ) تیر لغزنده از کمان . || سریع و شتاب . || قدح زلوج ؛ کاسه ٔ زود لغزان از دست . || عقبة زلوج ؛ راه کوه دور و دراز. (منتهی الارب ) (آنندراج )
زلوخلغتنامه دهخدازلوخ . [ زَ ] (ع ص ) بئر زلوخ ؛ چاه که بر آن هر که رود پایش بلغزد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). || ناقة زلوخ ؛ ماده شتر تندرو. (از اقرب الموارد)
زلورنلغتنامه دهخدازلورن . [ زُ وِ رَ ] (اِخ ) اتحاد و اشتراک گمرکی حکومتهای آلمان که در سال 1834 م . پایه گذاری شد و این مقدمه ٔ وحدت آلمان گردید. (از لاروس ).
زلوکلغتنامه دهخدازلوک . [ زَ / زُ ] (اِ) بمعنی زلو باشد که کرم سیاه معروف است . (برهان ). بمعنی زلو است . (فرهنگ جهانگیری ). زلو. کرمی است که از بدن آدمی خون می مکد و زالو و زرو
زلوبیافرهنگ فارسی عمید / قربانزادهنوعی شیرینی زردرنگ که مخلوط ماست و نشاسته را با قیف کیسهای مخصوص در روغن داغ میریزند و پس از برشته شدن در شیرۀ شکر میاندازند؛ زولبیا. Δ چون به شکل زال
زلوبرلغتنامه دهخدازلوبر. [ زَ ب َ ] (اِخ ) رودی در مرند. رجوع به نزهة القلوب چ گای لیسترانج ص 88 و جغرافیای غرب ایران ص 39 شود.
زلوبیالغتنامه دهخدازلوبیا. [ زَ / زُ ] (اِ) نوعی از حلوا که از نشاسته و کف دریا و روغن کنجد می سازند. (ناظم الاطباء). زلابیه . زلیبیا. زلی با. بکتاش . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ر
زلوجلغتنامه دهخدازلوج . [ زَ ] (ع ص ) تیر لغزنده از کمان . || سریع و شتاب . || قدح زلوج ؛ کاسه ٔ زود لغزان از دست . || عقبة زلوج ؛ راه کوه دور و دراز. (منتهی الارب ) (آنندراج )