زفراتلغتنامه دهخدازفرات . [ زَ ف َ / زَ ] (ع اِ) ج ِ زفرة. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به زفرة شود.
زاراتلغتنامه دهخدازارات . (اِخ ) (قصور الَ ...) سه قصر است که در افریقیه بوده است . ادریسی آرد: از جزیره ٔ جربة تا رأس الاودیة 24 میل و از آنجاتا قصورالزارات 20 میل و آن سه قصر
زراتلغتنامه دهخدازرات . [ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان فرمشکان است که در بخش سروستان شهرستان شیراز واقع است و 230 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
زراتشتلغتنامه دهخدازراتشت . [ زَ ت ُ ] (اِخ ) زردشت را گویند وکیش آتش پرستی را او بهم رسانید و کتاب زند را او درآورد. (برهان ). لقب براهام زرتشت است که گویند پیغمبر پارسیان بوده .
زراتشت بهراملغتنامه دهخدازراتشت بهرام .[ زَ ت ُ ب َ ] (اِخ ) یکی از شعرای قدیم است که از امتان زرتشت بوده و حالات او را منظوم نموده و از اهل پژوه بوده و پژوه از قراء اصفهان است ... (انج
زفرافیدنلغتنامه دهخدازفرافیدن . [ زَ دَ ] (مص )بسیار خوردن . || عطسه زدن . (ناظم الاطباء). رجوع به لسان العجم شعوری ج 2 ص 28 و زفرفیدن شود.
جایریهلغتنامه دهخداجایریه . [ ] (اِخ ) محلی است که در شعر زیر آمده است :الا یا حمام الجایریة هجت لی سقاماً و زفرات یضیق بها صدری فقالت حمام الجایریة ما اری علی ّ اذ امامت یارب من
زفرةلغتنامه دهخدازفرة. [ زَ رَ ] (ع اِ) دخول نفس . ج ، زفرات . و گاه در شعر زفرات به سکون فاء گویند. (ناظم الاطباء). رجوع به زفرات شود.
طرادلغتنامه دهخداطراد. [ طُرْ را ] (اِخ ) ابن علی بن عبدالعزیز، ابوفراس السلمی الدمشقی ، المعروف بالبدیع. وی نحوی و نویسنده ای ادیب و در نظم و نثر سرآمد بود. از اشعار اوست :قیل
ابویعقوبلغتنامه دهخداابویعقوب . [ اَ بو ی َ] (اِخ ) اسحاق بن محمد نهرجوری . صاحب تذکرةالأولیاء آرد که او از کبار مشایخ بود و لطفی عظیم داشت و بخدمت و ادب مخصوص بود و مقبول اصحاب و
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن المأمون النحوی اللغوی القاضی . یاقوت گوید: او دارای خطی ملیح و عقلی صحیح بود. مولد وی ذی القعده ٔ سال 509 هَ . ق . ووفات به