زعارتلغتنامه دهخدازعارت . [ زَ رَ ] (ع اِمص ) بدخویی . سوء خلق . تندمزاجی . زعارة : این بوسهل مردی امام زاده ومحتشم و فاضل و ادیب بود، اما شرارت و زعارت در طبعوی مؤکد شده . (تار
بدخوییفرهنگ مترادف و متضاداخم، تندخویی، زعارت، کجخلقی، بداخلاقی، بدخلقی، ترشرویی، عصبانیت ≠ خوشخویی، خوشرویی
شراستلغتنامه دهخداشراست . [ ش َ س َ ] (ع اِمص ) بدخویی . زعارت : از شراست خلق و خشونت جانب او و قلت مبالات او مستزید شدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 167). عبداﷲبن عزیز جز اصرار و لج
زعارةلغتنامه دهخدازعارة. [ زَ عارْ رَ / زَ رَ ] (ع اِمص )بدخویی و تندی مزاج . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به زعارت شود.
ناپروردگیلغتنامه دهخداناپروردگی . [ پ َرْ وَ دَ / دِ ] (حامص مرکب ) پرورش ندیدن . تربیت نشدن . تربیت ندیدن : از ناپروردگی و بی ممارستی شراستی و زعارتی در طبع داشت . (جهانگشای جوینی )
ادیبلغتنامه دهخداادیب . [ اَ ] (ع ص ) زیرک . || نگاهدارنده ٔ حدّ هر چیز. || فرهنگ ور. بافرهنگ . (مهذب الاسماء) . فرهنگی . دانشمند. هنرمند. خداوند ادب . ادب دارنده . دانای علوم ا