ززلغتنامه دهخدازز. [ زَزز ] (ع مص ) سیلی زدن . (منتهی الارب ): ززه ززا از باب نصر؛ سیلی زد او را و بر پشت گردن وی زد. (ناظم الاطباء). رجوع به دزی ج 1 ص 590 و 591 شود.
ززلغتنامه دهخدازز. [ زَزز ] (ع مص ) سیلی زدن . (منتهی الارب ): ززه ززا از باب نصر؛ سیلی زد او را و بر پشت گردن وی زد. (ناظم الاطباء). رجوع به دزی ج 1 ص 590 و 591 شود.
علی آباد ززلغتنامه دهخداعلی آباد زز. [ ع َ دِ زِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ززوماهرو از بخش الیگودرز شهرستان بروجردواقع در 90 هزارگزی جنوب باختری الیگودرز و 7 هزارگزی جنوب راه اتومبیل
اشکزلغتنامه دهخدااشکز.[ اُ ک ُزز ] (معرب ، اِ) چیزیست مانند چرم سپید که بدان زینها را می بندند و محکم میکنند. معرب ادرنج فارسی . (از اقرب الموارد). چیزی که به ادیم سپید ماند وبد
ابوالعزلغتنامه دهخداابوالعز.[ اَ ب ُ ل ع ِزز ] (اِخ ) یوسف بن رافعبن تمیم . معروف به ابن شداد. رجوع به ابن شداد بهاءالدین ....شود.