زرنیقلغتنامه دهخدازرنیق . [ زَ / زِ ] (اِ) زرنیخ است . (شرفنامه ٔ منیری ) (ازبرهان ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به زرنیخ و دیگر ترکیبهای آن شود.
زریقیلغتنامه دهخدازریقی . [ زُ رَ ] (ص نسبی ) منسوب است به زریق که انتساب اجدادی است . (از الانساب سمعانی ). رجوع به زریق و ماده ٔ بعد شود.
زرنوقلغتنامه دهخدازرنوق . [ زَ /زُ ] (ع اِ) نهر کوچک . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). جوی . (ناظم الاطباء).
زرنقلغتنامه دهخدازرنق . [ زَ ن َ ] (اِخ ) دهی از دهستان مهرانروداست که در بخش بستان آباد شهرستان تبریز واقع است و 735 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
زرنقلغتنامه دهخدازرنق . [ ] (ع مص ) نوشیدن بدانسان که ظرف محتوی مایع را بالا گیرند و از آن در دهان ریزند. و زرزق نیز گویند. (از دزی ج 1 ص 590).
زرنیخلغتنامه دهخدازرنیخ . [ زَ / زِ ] (اِ) نام دوایی که به هندی هرتال گویند. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). و آن پنج قسم است : زرد،سرخ ، سپید، سبز، سیاه و اقسام آن از سمومات است . (آ
مرگ موشلغتنامه دهخدامرگ موش . [ م َ گ ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) چیزی است مانند زاج زرد و به عربی رهج الفار و سم الفار و تراب الهالک خوانند. (برهان ). ترجمه ٔ سم الفار که دوائی ا
زریقیلغتنامه دهخدازریقی . [ زُ رَ ] (ص نسبی ) منسوب است به زریق که انتساب اجدادی است . (از الانساب سمعانی ). رجوع به زریق و ماده ٔ بعد شود.
زرنوقلغتنامه دهخدازرنوق . [ زَ /زُ ] (ع اِ) نهر کوچک . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). جوی . (ناظم الاطباء).