زرنبادلغتنامه دهخدازرنباد. [ زُ رُم ْ ] (اِ) داروئی است مانند پای ملخ و به عربی رجل الجراد خوانند و اهل مکه آنرا عرق الکافور و عروق الکافور گویند و آن بیخی است که از آن بوی کافور
زرنبادفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهگیاهی با برگهای بزرگ و دراز، گلهای زردرنگ، و ساقهای راست و بلندکه مصرف دارویی دارد.
زرآبادلغتنامه دهخدازرآباد. [ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان رودبار است که در بخش معلم کلایه ٔ شهرستان قزوین واقع است و 1116 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).
زرنباتلغتنامه دهخدازرنبات . [ زُ رُم ْ ] (اِ) زرنباد. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به ماده ٔ بعد شود. || نوعی از ماهی صدف دار. (از دزی ج 1 ص 589).
کژورفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهریشۀ تلخ گیاه زرنباد: ◻︎ عسلش را به حنظل است نسب / شکرش را برادر است کژور (ناصرخسرو: ۷۶).
زرنباتلغتنامه دهخدازرنبات . [ زُ رُم ْ ] (اِ) زرنباد. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به ماده ٔ بعد شود. || نوعی از ماهی صدف دار. (از دزی ج 1 ص 589).