زرقونلغتنامه دهخدازرقون . [ زَ ] (اِخ ) زرگون . یکی از دو تن علمای موسیقی است که موسیقی ایران را به اندلس بردند و عالم دیگر علون بود و این دو در ایام حکم ابن هشام بودند.(نفخ الطی
زرقونلغتنامه دهخدازرقون . [ زَ ] (سریانی ، اِ) به لغت سریانی سرنج را گویند و آن رنگی است معروف که نقاشان و جدول کشان بکار برند و آن را به رومی سیلیقون خوانند. (برهان ) (آنندراج )
زرغونلغتنامه دهخدازرغون . [ زَ ] (اِخ ) موضعی بماوراءالنهر. ظاهراً قریه ای از اعمال نخشب . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : دی جانب زرغون به یکی راه گذر برافتاد دو چشمم به یکی طرفه پس
زرغونفرهنگ انتشارات معین(زَ رْ) (اِ.) = زرگون . زرعونی : نام معجونی مرکب از قند قوام آمده و ادویه که برای تقویت مهره ها به کار می بردند.
زاقونلغتنامه دهخدازاقون . (اِ) مرّان است و گویند مرو است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). و رجوع به زان و مران شود.
زراوندلغتنامه دهخدازراوند. [ زَ وَ ] (اِ) نام دوائی است که آن دو نوع می باشد یکی را زراوند طویل می گویند یمنی دراز و آن را شجره رستم و قثأالحیه میخوانند و آن نر باشد و از انگشت ن
اسریقونلغتنامه دهخدااسریقون . [ ] (اِ) زرقون . (دزی ج 1 ص 21). زنجفر سوخته است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد نباتی ، مکنی به ابوالعباس و نسب او احمدبن محمدبن مفرج الاندلسی النباتی است معروف به ابن الرومیة. او جامع فضائل و عارف بمفردات گ
اسرنجلغتنامه دهخدااسرنج . [ اَ رُ ] (اِ) سلیقون . (سروری ). سیلقون . (تذکره ٔ ضریر انطاکی ). زرقون . زرگون . زرجون . سندوقس . سرنج . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). اسرب محروق . سرب سوخته
اسفیداج محروقلغتنامه دهخدااسفیداج محروق . [ اِ ج ِ م َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) سرنج . اسرنج . سُنج .زرقون . زنجفر. سندوقس . (برهان ). اسلیقون . سلیقون .