زرقاءلغتنامه دهخدازرقاء. [ زَ ] (اِخ ) دختر عدی یکی از دلیران عرب . وی در واقعه ٔ صفین با گروهی اززنان عرب حضور داشت و آنان صفوف مردان را مرتب می کردند و ایشان را ضد معاویه برمی
زرقاءلغتنامه دهخدازرقاء. [ زَ ] (اِخ ) زنی بود از قبیله ٔ جدیس که در سه روزه راه می دید. (منتهی الارب ). نام زنی خاص از عرب که به تیزی بصر ضرب المثل است . گویند که زرقاء از یک رو
زرقاءلغتنامه دهخدازرقاء. [ زَ ] (ع ص ، اِ) گربه چشم . مؤنث ازرق است . (منتهی الارب ). مؤنث ازرق یعنی کبودچشم . ج ، زُرق . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). هر زنی که چشم او به
زرقاءلغتنامه دهخدازرقاء. [ زَ / زُ ] (اِخ ) موضعی است به شام . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). شهری در سوریه به مسافت 203 هزارگزی دمشق قرار دارد و مرکز راه آهن است . (از فرهنگ
زُرْقاًفرهنگ واژگان قرآنجمع ازرق است که به معناي کبود است (چون چشم وقتي بينائيش از بين ميرود کبود ميشود به کور هم اطلاق مي گردد)
زرقانلغتنامه دهخدازرقان . [ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان رودقات است که در بخش مرکزی شهرستان رودقات است و 1670 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
زرقانیلغتنامه دهخدازرقانی . [ زُ ] (اِخ ) عبدالباقی ابن یوسف ابن احمد الزرقانی (1020 - 1099 هَ . ق .). فقیه مالکی است .او راست : شرح مختصر سیدی خلیل و شرح العزیة. (از اعلام زرکلی
زرقانیلغتنامه دهخدازرقانی . [ زُ ] (اِخ )... معتزلی ، شاگرد ابراهیم بن سیار نظام ، از مشاهیر معتزله و از طبقه ٔ ابوجعفر اسکافی ، جاحظ و جعفربن مبشر است ، کتاب و مقالات او از مشهور
زرقالةلغتنامه دهخدازرقالة. [ زَ ل َ ] (ع اِ) صفیحةالزرقالیه . نوعی از صفحه ٔ فلزی که بر آن صور فلکی و دوائراصلی جونشان داده میشود... (از دزی ج 1 ص 589). رجوع به همین کتاب و ابن زر
زیدلغتنامه دهخدازید. [ زَ ] (اِخ ) ابن ابی الزرقاء. فقیه محدث . راوی کتاب جامع الصغیر سفیان ثوری . (ابن الندیم ، یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
حجرالیمامةلغتنامه دهخداحجرالیمامة. [ ح َ ج َ رُل ْ ی َ م َ ] (اِخ ) دمشقی درذیل بلادالیمامة گوید: و کانت تسمی جوّ ثم لما وقعت ،فیها الیمامة الزرقاء و کانت من طسم سمی جوّ الیمامة ثم حذ
گربه چشملغتنامه دهخداگربه چشم . [ گ ُ ب َ / ب ِ چ َ / چ ِ ] (ص مرکب ) کسی که مردمک عمودی دارد. کاس . ازرق . زرقاء. زاغ چشم . کبودچشم : صالح گفت : چه خواهید؟ گفتند: آن خواهیم که از ا
صارث الشحرلغتنامه دهخداصارث الشحر. [ ] (اِخ ) (خوش نمائی فجر) شهری است در قسمت رأوبین و در وادی بر تلی واقع است (صحیفه ٔ یوشع 13:19) و فعلاً به مسافت یک میل و نیم از دریای مرداب موضع