زراوهلغتنامه دهخدازراوه . [ زَ وِ ] (اِخ ) نام پهلوانی است از پهلوانان ایران . (برهان ) (آنندراج ). نام یکی از پهلوانان ایران . (ناظم الاطباء).
زرلغتنامه دهخدازر. [ زَ / زَرر ] (اِ) طلا را گویند، و آن را به عربی ذهب خوانند. (برهان ) (از شرفنامه ٔ منیری ). اکثر بمعنی طلا و ذهب آید. (غیاث اللغات ). فلزی است زرد و گرانبه
زراوهلغتنامه دهخدازراوه . [ زَ وِ ] (اِخ ) نام پهلوانی است از پهلوانان ایران . (برهان ) (آنندراج ). نام یکی از پهلوانان ایران . (ناظم الاطباء).
ساوهلغتنامه دهخداساوه . [ وَ / وِ ] (اِ) زر خالص را گویند که شکسته و ریزه ریزه شده باشد. (برهان ). ریزه ٔ زر. (شرفنامه ٔ منیری ). زر خالص که شکسته و ریزه ریزه بود و آن را ساو نی
بافنگلغتنامه دهخدابافنگ . [ ف َ ] (اِ) بافنک . یک قسم جانور چارپا که خز نیز گویند. (از ناظم الاطباء). نوعی از سمور و سنجاب . (آنندراج ) جانوری است که زرداوه گویند و از پوست آن پو