زردکلغتنامه دهخدازردک . [ ] (اِخ ) نام صحرائی در مرو : چون به ریگ رباط سیرشتر رسیدم . کاروانی مرا پیش آمد وگفتند این ریگ مروقوی است و راه بسیار غلط می شود، سعی در آن کن که در رف
زردکلغتنامه دهخدازردک . [ زَ دَ ] (اِ مصغر) معروف است و آن را گزر نیز گویند و معرب آن جزر است . (برهان ). گزر. (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). جزر. (ناظم ا
زردکی بالالغتنامه دهخدازردکی بالا. [ زَدَ ] (اِخ ) دهی از دهستان انگالی است که در بخش برازجان شهرستان بوشهر واقع است و 124 تن سکنه دارد. و زردکی پایین ده کوچکی در همین بخش و شهرستان ا
زرد کردنلغتنامه دهخدازرد کردن . [ زَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تصفیر. به رنگ زرد درآوردن چیزی را. و زرد کردن رخسار و روی کنایه از نزار و رنجور ساختن چهره را بعلت اندوه یا عشق : ز بهر نیا