زردوزیلغتنامه دهخدازردوزی . [ زَ ] (حامص مرکب ) عمل زردوز. (فرهنگ فارسی معین ). چکن دوزی و شغل دوختن جامه رابا تارهای زر و گلابتون . (ناظم الاطباء) : به قدر شغل خود باید زدن لاف ک
زردوزیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهعمل زردوز؛ هنر دوختن و نقشونگار کردن بر پارچه و جامه با تارهای زر.
زردوئیلغتنامه دهخدازردوئی . [ زَ ] (اِخ ) طایفه ای از ایلات کرد ایران . رجوع به جغرافیایی سیاسی کیهان ص 59 شود.
زردوزلغتنامه دهخدازردوز. [ زَ ] (نف مرکب ) زردوزنده . آنکه با تارهای زر و گلابتون پارچه و جامه را نقش دوزد. چکن دوز. (فرهنگ فارسی معین ). چکن دوز. و کسی که با تارهای زر و گلابتون
زردوزفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کسی که پیشهاش دوختن و ساختن پارچههای زری است؛ کسی که با تارهای زر نقشونگار بر جامه میدوزد.۲. (صفت مفعولی) زردوزیشده.
زریفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهپارچۀ زردوزیشده؛ پارچۀ زربفت؛ پارچهای که تارهای زر داشته باشد؛ زردار؛ زرتاری.
چهارقبفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهنوعی جامه با حاشیۀ زردوزی که پادشاهان ایران و توران بر تن میکردند.