زردقلغتنامه دهخدازردق . [زَ دَ ] (اِ) دوائی که زرق کنند در احلیل و دبر و غیر آن ، با آلتی مخصوص آن و آن آلت را زراقه گویند.(از بحر الجواهر، یادداشت بخط مرحوم دهخدا).|| زَردَک .
زردقةلغتنامه دهخدازردقة. [ زَ دَ ق َ ] (ع اِ) دانشی که درباره ٔ گیاه و حیوان بجز انسان تحقیق می کند. رجوع به تذکره ٔ ضریر انطاکی جزو2 ص 123 شود.
زردقةلغتنامه دهخدازردقة. [ زَ دَ ق َ ] (ع اِ) دانشی که درباره ٔ گیاه و حیوان بجز انسان تحقیق می کند. رجوع به تذکره ٔ ضریر انطاکی جزو2 ص 123 شود.
کمال مراغیلغتنامه دهخداکمال مراغی . [ ک َ ل ِ م َ ] (اِخ ) عالمی فصیح و بلیغ بود و گاهی به حسن تقاضای فطری طبعش ، شعر می گفته است . از اشعار اوست :ای شمعبرفروخته قامت چو بنگری گویی که
زردهلغتنامه دهخدازرده . [ زَ دَ / دِ ] (اِ مرکب ) زردک . زرتک . (فرهنگ فارسی معین ). اسبی را گویند که زردرنگ باشد. (برهان ). اسبی را گویند که رنگ آن زرد باشد. (جهانگیری ). اسب ز