زرجلغتنامه دهخدازرج . [ زَ ] (ع اِ) شور و آواز اسبان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
زرجلغتنامه دهخدازرج . [ زَ ] (ع مص ) آهن بن نیزه زدن کسی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
ضرجلغتنامه دهخداضرج . [ ض َ ] (ع مص ) شکافتن چیزی را. (منتهی الارب ). شکافتن . (زوزنی ) (تاج المصادر) (منتخب اللغات ). || آلودن بخون . (منتهی الارب ). آلودن . (منتخب اللغات ).
زرج آبادلغتنامه دهخدازرج آباد. [ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان گنجگاه است که در بخش سنجید شهرستان هروآباد واقع است و 986 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
زرجامیلغتنامه دهخدازرجامی . [ زَ ] (اِ) نوعی از انگور باشد. (برهان ) (جهانگیری ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
زرجانلغتنامه دهخدازرجان . [ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان و بخش خفر شهرستان جهرم است که 226 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
زرج آبادلغتنامه دهخدازرج آباد. [ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان گنجگاه است که در بخش سنجید شهرستان هروآباد واقع است و 986 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
زرجامیلغتنامه دهخدازرجامی . [ زَ ] (اِ) نوعی از انگور باشد. (برهان ) (جهانگیری ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
زرجانلغتنامه دهخدازرجان . [ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان و بخش خفر شهرستان جهرم است که 226 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
زرجردلغتنامه دهخدازرجرد. [ زَ ج ِ ] (اِخ ) این دیه بنام زربن هرمزبن اذان بن جرجین بنا گردیده است . (تاریخ قم ص 86).
زرجوللغتنامه دهخدازرجول . [ زَ ] (اِ) یک نوع بازی مر کودکان را که با دو قطعه چوب بازی کنند و آن را چالیک و الک ودولک نیز گویند. (ناظم الاطباء).