زرتلغتنامه دهخدازرت . [ زِ ] (اِ) زرشک . (فرهنگ فارسی معین ) (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). امبرباریس . زَرَک . (مفاتیح ، یادداشت ایضاً).
زرتلغتنامه دهخدازرت . [ زُرْ رَ ] (اِ) غله ٔ معروف که به هندی جواری گویند و در عربی ذرة آمده و ظاهراً معرب کرده اند. (فرهنگ رشیدی ). غله ای است معروف که آنرا نمک آب زده بریان ک
زرتفرهنگ انتشارات معین(زِ) 1 - (اِ.) زرشک . 2 - (ق .) (عا.) به طور ناگهانی ، غفلتاً. ؛ ~ و زورت (کن .) سخن یاوه و بیهوده .
ضرطلغتنامه دهخداضرط. [ ض َ رَ ] (ع اِمص ) سبکی ریش . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). || باریکی ابرو. (منتهی الارب ). تنکی ابرو. (منتخب اللغات ).
زُرْتُمُفرهنگ واژگان قرآنزيارت کرديد(عبارت "زُرْتُمُ ﭐلْمَقَابِرَ " هم کنايه از مردن مي تواند باشد و هم به ديدن قبرها رفتن)